|
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر چیز ر آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود (دکتر افشین یداللهی) نمی توانم زیبا نباشم
عشوه ای نباشم در تجلی ی جاودانه . چنان زیبای ام من که گذرگاه ام را بهاری نا به خویش آذین می کند : در جهان پیرامن ام هرگز خون عریانی جان نیست و کبک را هراسناکی ی سرب از خرام باز نمی دارد . چنان زیبای ام من که الله اکبر وصفی ست ناگزیر که از من می کنی . زهری بی پاد زهرم در معرض تو . جهان اگر زیباست مجیز حضور مرا می گوید .- ابلها مردا عدوی تو نیستم من انکار توام . (احمد شاملو) تنها
غمگین نشسته با ماه در خلوت ساکت شبانگاه اشکی به رخم دوید ناگاه روی تو شکفت در سرشکم دیدم که هنوز عاشقم آه * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو یک روز نگشت خاطرم شاد از تو دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من یک جان و هزار گونه فریاد از تو * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی
من
درد مشترکم
مرا فریاد کن...
(احمد شاملو) مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا سایهی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا جان دل و دیده منم، گریهی خندیده منم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنمِ قبلهنما، خم شد و بوسید مرا پرتو دیدار خوشش، تافته در دیدهی من آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا گوهرِ گُمبوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوبنظر، آمد و سنجید مرا نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو
مینگرم بانگ لکالحمد رسد، از مه و ناهید مرا چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا پرتو بیپیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایهی خود، باز نبینید مرا هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)
دلم گرفته است
دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است...! فروغ فرخزاد
سلام...
این پستو واسه کسی میذارم که یکی از بهترین های ادبیات ایرانه البته یکم با تاخیر. بیست و چهارم بهمن روز در گذشت شهبانوی شعر نو ایران فروغ فرخزاد بود این پست برای یادی از فروغ میذارم. روحش شاد...
"مرثیه"
به جستوجوی تو بر درگاه کوه میگریم در آستانهی دریا و علف. به جستوجوی تو در معبر بادها میگریم در چار راه فصول در چارچوب شکستهی پنجرهای که آسمان ابرآلوده را قابی کهنه میگیرد به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ جریان باد را پذیرفتن و عشق را که خواهر مرگ است. و جاودانگی رازش را با تو در میان نهاد. پس به هیأت گنجی درآمدی: بایسته و آزانگیز گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را از اینسان دلپذیر کرده است! نامت سپیده دمیست که بر پیشانی آسمان میگذرد - متبرک باد نام تو!- و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را هنوز را...
(احمد شاملو ، در سوگ فروغ) برچسبها: فروغ, فرخزاد, شهبانو شعر نو, سوگ فروغ ادامه مطلب چه بگویم؟ سخنی نیست
می وزد از سر امید، نسیمی؛ لیک تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به روش نارونی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست *** پشت درهای فرو بسته شب از دشنه دشمنی پر به کنج اندیشی خاموش نشسته ست بام ها زیرفشار شب کج، کوچه از آمدو رفت شب بد چشم سمج خسته ست *** چه بگویم ؟ سخنی نیست در همه خلوت این شهر،آوا جز زموشی که دراند کفنی نیست ونذر این ظلمت جا جزسیا نوحه شو مرده زنی نیست ورنسیمی جنبد به رهش نجوا را نارونی نیست چه بگویم؟ سخنی نیست... احمد شاملو
برچسبها: سخنی نیست, چه بگویم, احمد شاملو آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان
می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب حیل النساء ”
(مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای
رسید وبه خانه ای مهمان شد…
رد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت غاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز درمغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید.. زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم… کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت ” لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی.” پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟ گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.
پلکهایت مست و ابروهــات hot ! میشوم در جذبهی چشمات مات
قلبت اما با بتن همسنگ، سنگ در دهانت آن زبان آونگ، ونــگ! میکنی از بنده با فریاد یــاد میشود بحران این فرهاد حاد میکشی با صوت ناهنجار جار میدهی بر گردنم هشدار: دار! ظاهرا از تو شده تخدیر دیــر میدهی با دستهی کفگیر گیر گوییا در دست یک قابیل بیــل میکنی در پاچهام تحمیل میل(!) میکشی بر چهره چون خرچنگ چنگ میکند در پیش تو فرهنگ هنگ! میزنی هرجا که میبینیش نیش میکنی مانند ماران فیش فیش! با سلاح داد داد و جیغ جیــغ میکنی در زندگی تزریق ریق! بین ما از بس عزا تمدید دیــد شد به کل از شهرمان تبعید عید… *** گرچه دارد شرح این تصویر ویــر(!) هستم از تفصیل ِ این تفسیر سیر! (مهدی استاد احمد)
|
|